تبلیغات
افسانه عشق
افسانه عشق


© زهر شیرین

دوشنبه 8 مرداد 1386

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشــــق ،

که نامی خوشتر از اینت ندانم .

وگر،هر لحظه، رنگی تازه گیری ،

به غیر از زهر شیرینت نخوانم .

 

تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،

تو شیرینی ، که شور هستی از تست.

شراب جام خورشیدی ، که جان را

نشات از تو ، غم از تو ، مستی از تست .

 

به آسانی ، مرا از من ربودی

درون کورۀ غم آزمودی

دلت آخر به سر گردانیم سوخت

نگاهم را به زیبائی گشودی

 

بسی گفتند : دل از عشق بر گیر !

که : نیرنگ است و افسون است وجادوست !

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است ، اما نوش داروست !

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود ،

تنم را در جدائی می گدازد

از آن شادم که در هنگامه درد ،

غمی شیرین دلم را می نوازد .

 

اگر مرگم به نامردی  نگیرد :

مرا مهر تو در دل جاودانی است .

وگر عمرم به ناکامی سر آید ؛

ترا دارم که ، مرگم زندگانی است

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 06:07 ق.ظ توسط : مهشید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


©

دوشنبه 8 مرداد 1386

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

 

ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

 

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود

 

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

 

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده

 

به خلوت، سر به زیر بال برده

 

دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس

 

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

 

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : مهشید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© حلاج

دوشنبه 8 مرداد 1386

در آینه دوباره نمایان شد

با ابر گیسوانش در باد

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند  

نام تو را به رمز  

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی 

مستی و راستی 

آهسته زیر لب 

تکرار می کنند

وقتی تو  

روی چوبه ی دارت

خموش و مات 

بودی

ما  

انبوه کرکسان تماشا  

با شحنه های مامور

مامورهای معذور

همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد

مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نشابور  

مستان نیم شب به ترنم

آوازهای سرخ تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند

نامت هنوز ورد زبان هاست

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : مهشید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© تولدت مبارک

دوشنبه 8 مرداد 1386

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : محمد امین
ویرایش شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ

|+| نظر ها ()


© تنها......

دوشنبه 8 مرداد 1386

همواره در پیوند با رویا ها باش                                                 

چرا که با مرگ رویا ها

زندگی چون پرنده بال شکسته ایست

که یارای پروازش نیست

تنها گنجی که جستجو کردن آن به زحمتش می ارزد " هدف " است .

تنها هنگامی می توانید ادعای عشق ورزی کنید که رفاه دیگران برایتان اهمیتی بیش از رفاه خود داشته باشد و حتی زندگی دیگران را مهمتر از زندگی خود بشمارید . هر حالت دیگری جز تجارت و داد و ستد چیز دیگری نیست .

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : مهشید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© فرشته

دوشنبه 8 مرداد 1386

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : محمد امین
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© به خاطر تو

دوشنبه 8 مرداد 1386

به خاطر تو می نویسم ، به خاطر تو می خونم ، به خاطر تو زنده ام ،
به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت . تویی که شدی همه
چیزم ، دوست دارم همیشه باهام باشی . نمی دونی چقدر دوست دارم ،
به خدا نمی دونی ، اگه می دونستی . . . . . .

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : محمد امین
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()


© نیاز

دوشنبه 8 مرداد 1386

وقتی که دیگر نبود ،

                من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

                        مثل تنها مردن ...

نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 02:07 ق.ظ توسط : مهشید
ویرایش شده در - و ساعت -

|+| نظر ها ()